گنجینه ناز ترین شعر های عاشقانه - مطالب شعر های رهی معیری


اشعار عاشقانه و زیبای رهی معیری

اشعار عاشقانه / شعر عاشقانه

 

لاله دیدم روی زیبا توام آمد بیاد

شعله دیدم سرکشی های توام آمد بیاد

 

سوسن و گل آسمانی مجلسی آراستند

روی و موی مجلس آرای توام آمد بیاد

 

بود لرزان شعله شمعی در آغوش نسیم

لرزش زلف سمنسای توام آمد بیاد

 

در چمن پروانه ای آمد ولی ننشسته رفت

با حریفان قهر بیجای تو ام آمد بیاد

 

از بر صید افکنی آهوی سرمستی رمید

اجتناب رغبت افزای توام آمد بیاد

 

پای سروی جویباری زاری از حد برده بود

هایهای گریه در پای توام آمد بیاد

 

شهر پرهنگامه از دیوانه ای دیدم رهی

از تو و دیوانگی های توام آمد بیاد


رهی معیری / شعر / شعرهای عاشقانه




طبقه بندی: دفتر دهم اشعار عاشقانه، شعر های رهی معیری،
برچسب ها: شعر، شعر عاشقانه، اشعار رهی معیری، رهی معیری، شعر رهی معیری، شعر های عاشقانه،

تاریخ : جمعه 26 آذر 1395 | 03:30 ب.ظ | نویسنده : هورام محتشم | نظرات

 اشعار عاشقانه و زیبای رهی معیری

اشعار عاشقانه / شعر عاشقانه

 

مردم از درد و نمی آیی به بالینم هنوز

مرگ خود می‌بینم و رویت نمی بینم هنوز

 

بر لب آمد جان و رفتند آشنایان از سرم

شمع را نازم که می گرید به بالینم هنوز

 

آرزو مرد و جوانی رفت و عشق از دل گریخت

غم نمی گردد جدا از جان مسکینم هنوز

 

روزگاری پا کشید آن تازه گل از دامنم

گل بدامن میفشاند اشک خونینم هنوز

 

گر چه سر تا پای من مشت غباری بیش نیست

در هوایش چون نسیم از پای ننشینم هنوز

 

سیمگون شد موی و غفلت همچنان بر جای ماند

صبحدم خندید و من در خواب نوشینم هنوز

 

خصم را از ساده لوحی دوست پندارم رهی

طفلم و نگشوده چشم مصلحت بینم هنوز


رهی معیری

شعر / شعرهای عاشقانه




طبقه بندی: دفتر دهم اشعار عاشقانه، شعر های رهی معیری،
برچسب ها: شعر، شعر عاشقانه، اشعار رهی معیری، رهی معیری، شعر رهی معیری،

تاریخ : جمعه 26 آذر 1395 | 02:42 ب.ظ | نویسنده : ایران سست | نظرات

اشعار عاشقانه و زیبای رهی معیری

حلقه موج

 

گه شکایت از گلی گه شکوه از خاری کنم

من نه آن رندم که غیر از عاشقی کاری کنم

 

هر زمان بی روی ماهی همدم آهی شوم

هر نفس با یاد یاری نالهٔ زاری کنم

 

حلقه‌های موج بینم نقش گیسویی کشم

خنده‌های صبح بینم یاد رخساری کنم

 

گر سر یاری بود بخت نگونسار مرا

عاشقیها با سر زلف نگونساری کنم

 

باز نشناسد مرا از سایه چشم رهگذار

تکیه چون از ناتوانیها به دیواری کنم

 

درد خود را می‌برد از یاد گر من قصه‌ای

از دل سرگشته با صید گرفتاری کنم

 

نیست با ما لاله و گل را سر الفت رهی

می‌روم تا آشیان در سایهٔ خاری کنم


رهی معیری

 




طبقه بندی: شعر های رهی معیری، دفتر دهم اشعار عاشقانه،
برچسب ها: شعر، شعر عاشقانه، اشعار رهی معیری، رهی معیری، شعر رهی معیری، شعر های عاشقانه،

تاریخ : پنجشنبه 20 آبان 1395 | 03:13 ب.ظ | نویسنده : هورام محتشم | نظرات


اشعار عاشقانه / شعر عاشقانه/ رهی معیری

پشیمانی

 

دل زود باورم را به کرشمه‌ای ربودی

چو نیاز ما فزون شد تو به ناز خود فزودی

 

به هم الفتی گرفتیم ولی رمیدی از ما

من و دل همان که بودیم و تو آن نه ای که بودی

 

من از آن کشم ندامت که تو را نیازمودم

تو چرا ز من گریزی که وفایم آزمودی

 

ز درون بود خروشم ولی از لب خموشم

نه حکایتی شنیدی نه شکایتی شنودی

 

چمن از تو خرم ای اشک روان که جویباری

خجل از تو چشمه ای چشم رهی که زنده رودی


رهی معیری

شعر / شعرهای عاشقانه





طبقه بندی: دفتر دهم اشعار عاشقانه، شعر های رهی معیری،
برچسب ها: شعر، شعر عاشقانه، اشعار رهی معیری، رهی معیری، شعر رهی معیری،

تاریخ : جمعه 26 آذر 1395 | 04:01 ب.ظ | نویسنده : هورام محتشم | نظرات

تک بیتی رهی معیری

بمن گذار که لب بر لبش نهم ای جام


تو قدر بوسه آن نوش لب چه میدانی

جای لب های تو:
جای لب های تو گویا لب فنجان مانده
قهوه این بار چرا در دهنم شیرین است؟


ادامه مطلب

طبقه بندی: شعر های رهی معیری، تک بیتی ناب رهی معیری، شعر بوسه | لب، تک بیتی ناب،
برچسب ها: شعر بوسه، تک بیت، شعر تک بیتی، تک بیتی ناب، تک بیتی رهی معیری، تک بیتی،

تاریخ : دوشنبه 14 دی 1394 | 06:54 ب.ظ | نویسنده : هورام محتشم | نظرات

مادرش در مورد او میگوید:

"رهی یک پسر واقعی بود. او بجای برادرم، شوهرم، پدرم و پسرم بود.خدا پسری مانند او نیافریده است.مهربان و با گذشت بود. با خدا و با ایمان بود.رهی بی مادرش به سفر نمیرفت. در این سفر هم می دانم که مرا به زودی باخودش همخانه می کند."

 رهی، عاشق زندگی کرد و تا آخرین لحظه ی عمرش عاشق ماند و آخرین شعری که سرود این بود:


 گل نیست چنین سرکش و رعنا که تویی

مه  نیست  بدین  گونه  فریبا  که  تویی

غم  بر سر غم  ریخته  آنجا  که  منم

دل  بر سر دل  ریخته  آنجا که  تویی"




طبقه بندی: شعر های رهی معیری،
برچسب ها: شعر، اشعار عاشقانه رهی معیری، اشعار رهی معیری، شعر رهی معیری، رهی معیری،

تاریخ : جمعه 26 دی 1393 | 09:53 ب.ظ | نویسنده : هورام محتشم | نظرات


اشعار عاشقانه و زیبای رهی معیری

خشکسال ادب

دگر ز جان من ای سیمبر چه می خواهی؟

ربوده‌ای دل زارم دگر چه می خواهی؟

 

مریز دانه که ما خود اسیر دام توایم

ز صید طایر بی بال و پر چه می خواهی؟

 

اثر ز ناله خونین دلان گریزان است

ز ناله ای دل خونین اثر چه می خواهی؟

 

به گریه بر سر راهش فتاده بودم دوش

به خنده گفت از این رهگذر چه می خواهی؟

 

نهاده ام سر تسلیم زیر شمشیرت

بیار بر سرم ای عشق هر چه می خواهی

 

کنون که بی هنرانند کعبه دل خلق

چو کعبه حرمت اهل هنر چه می خواهی؟

 

به غیر آن که بیفتد ز چشم ها چون اشک

به جلوه گاه خزف از گهر چه می خواهی؟

 

رهی چه می طلبی نظم آبدار از من؟

به خشکسال ادب شعر تر چه می خواهی؟


رهی معیری


 




طبقه بندی: شعر های رهی معیری،
برچسب ها: شعر، شعر عاشقانه، اشعار رهی معیری، شعر رهی معیری، رهی معیری،

تاریخ : سه شنبه 28 مرداد 1393 | 11:46 ق.ظ | نویسنده : هورام محتشم | نظرات

اشعار عاشقانه و زیبای رهی معیری
شعر سوزد مرا سازد مرا
 

ساقی بده پیمانه ای ز آن می که بی خویشم کند

بر حسن شور انگیز تو عاشق تر از پیشم کند

 

زان می که در شبهای غم بارد فروغ صبحدم

غافل کند از بیش و کم فارغ ز تشویشم کند

 

نور سحرگاهی دهد فیضی که می خواهی دهد

با مسکنت شاهی دهد سلطان درویشم کند

 

سوزد مرا سازد مرا در آتش اندازد مرا

وز من رها سازد مرا بیگانه از خویشم کند

 

بستاند ای سرو سهی! سودای هستی از رهی

یغما کند اندیشه را دور از بد اندیشم کند


رهی معیری

 

 




طبقه بندی: شعر های رهی معیری،
برچسب ها: شعر، شعر عاشقانه، اشعار رهی معیری، شعر رهی معیری، رهی معیری،

تاریخ : شنبه 6 اردیبهشت 1393 | 12:27 ق.ظ | نویسنده : هورام محتشم | نظرات

 اشعار عاشقانه و زیبای رهی معیری

بخت نافرجام

 

بخت نافرجام اگر با عاشقان یاری کند

یار عاشق سوز ما ترک دلازاری کند

 

بر گذرگاهش فرو افتادم از بی طاقتی

اشک لرزان کی تواند خویشتن داری کند

 

چاره ساز اهل دل باشد می اندیشه سوز

کو قدح؟ تا فارغم از رنج هوشیاری کند

 

دام صیاد از چمن دلخواه تر باشد مرا

من نه آن مرغم که فریاد از گرفتاری کند

 

عشق روز افزون من از بی وفایی های اوست

می گریزم گر به من روزی وفاداری کند

 

گوهر گنجینهٔ عشقیم از روشندلی

بین خوبان کیست تا ما را خریداری کند؟

 

از دیار خواجه شیراز میآید رهی

تا ثنای خواجه عبدالله انصاری کند

 

می رسد با دیده گوهرفشان همچون سحاب

تا بر این خاک عبیرآگین گوهرباری کند


رهی معیری

 




طبقه بندی: شعر های رهی معیری،
برچسب ها: شعر، شعر عاشقانه، اشعار رهی معیری، رهی معیری، شعر رهی معیری،

تاریخ : دوشنبه 26 اسفند 1392 | 03:11 ب.ظ | نویسنده : هورام محتشم | نظرات

 اشعار عاشقانه و زیبای رهی معیری

شعر غرق تمنای تو ام

 

در پیش بیدردان چرا فریاد بی حاصل کنم
گر شکوه ای دارم ز دل با یار صاحبدل کنم

 
در پرده سوزم همچو گل در سینه جوشم همچو مل
من شمع رسوا نیستم تا گریه در محفل کنم

 
اول کنم اندیشه ای تا برگزینم پیشه ای
 
آخر به یک پیمانه می اندیشه را باطل کنم

   
زآن رو ستانم جام را آن مایه آرام را

تا خویشتن را لحظه ای از خویشتن غافل کنم

   
از گل شنیدم بوی او مستانه رفتم سوی او
تا چون غبار کوی او در کوی جان منزل کنم

   
روشنگری افلاکیم چون آفتاب از پاکیم
خاکی نیم تا خویش را سرگرم آب و گل کنم 

     
غرق تمنای توام موجی ز دریای تو ام
من نخل سرکش نیستم تا خانه در ساحل کنم

     
دانم که آن سرو سهی از دل ندارد آگهی
چند از غم دل چون رهی فریاد بی حاصل کنم


رهی معیری

 




طبقه بندی: شعر های رهی معیری،
برچسب ها: شعر، شعر عاشقانه، اشعار رهی معیری، رهی معیری، شعر رهی معیری،

تاریخ : شنبه 24 اسفند 1392 | 04:20 ق.ظ | نویسنده : هورام محتشم | نظرات

 اشعار عاشقانه و زیبای رهی معیری

شعر خیال انگیز رهی معیری

 

خیال‌انگیز و جان‌پرور چو بوی گل سراپایی
نداری غیر از این عیبی که می‌دانی که زیبایی


من ازدلبستگیهای تو با آیینه دانستم
که بر دیدار طاقت سوز خود عاشق‌تر از مایی


به شمع و ماه حاجت نیست بزم عاشقانت را
تو شمع مجلس‌افروزی تو ماه مجلس‌آرایی

منم ابر و تویی گلبن که می‌خندی چو می‌گریم
تویی مهر و منم اختر که می‌میرم چو می‌آیی

مراد ما نجویی ورنه رندان هوس‌جو را
بهار شادی‌انگیزی حریف باده پیمایی

مه روشن میان اختران پنهان نمی‌ماند
میان شاخه‌های گل مشو پنهان که پیدایی

   
کسی از داغ و درد من نپرسد تا نپرسی تو
دلی بر حال زار من نبخشد تا نبخشایی

 
مرا گفتی: که از پیر خرد پرسم علاج خود
خرد منع من از عشق تو فرماید چه فرمایی

 
من آزرده‌دل را کس گره از کار نگشاید
مگر ای اشک غم امشب تو از دل عقده بگشایی

   
رهی تا وارهی از رنج هستی ترک هستی کن
که با این ناتوانیها به ترک جان توانایی


رهی معیری

 

 




طبقه بندی: شعر های رهی معیری،
برچسب ها: شعر، شعر عاشقانه، اشعار رهی معیری، رهی معیری، شعر رهی معیری،

تاریخ : جمعه 23 اسفند 1392 | 04:25 ق.ظ | نویسنده : هورام محتشم | نظرات

 اشعار عاشقانه و زیبای رهی معیری

شعر تشنه درد

 

نه راحت از فلک جویم نه دولت از خدا خواهم

و گر پرسی چه می‌خواهی؟ تو را خواهم تو را خواهم

 

نمی‌خواهم که با سردی چو گل خندم ز بیدردی

دلی چون لاله با داغ محبت آشنا خواهم

 

چه غم کان نوش لب در ساغرم خونابه می‌ریزد

من از ساقی ستم جویم من از شاهد جفا خواهم

 

ز شادیها گریزم در پناه نامرادیها

به جای راحت از گردون بلا خواهم بلا خواهم

 

چنان با جان من ای غم درآمیزی که پنداری

تو از عالم مرا خواهی من از عالم تو را خواهم

 

به سودای محالم ساغر می خنده خواهد زد

اگر پیمانهٔ عیشی در این ماتم‌سرا خواهم

 

نیابد تا نشان از خاک من آیینه رخساری

رهی خاکستر خود را هم‌آغوش صبا خواهم


رهی معیری

 




طبقه بندی: شعر های رهی معیری،
برچسب ها: شعر، شعر عاشقانه، اشعار رهی معیری، رهی معیری، شعر رهی معیری،

تاریخ : یکشنبه 11 اسفند 1392 | 04:32 ق.ظ | نویسنده : هورام محتشم | نظرات

 اشعار عاشقانه و زیبای رهی معیری

بوسه جام

 

تو سوز آه من ای مرغ شب چه میدانی؟

ندیده ای شب من تاب و تب چه میدانی؟

 

بمن گذار که لب بر لبش نهم ای جام

تو قدر بوسه آن نوش لب چه میدانی؟

 

چو شمع و گل شب و روزت به خنده می گذرد

تو گریه سحر و آه شب چه میدانی؟

 

بلای هجر ز هر درد جانگدازتر است

ندیده داغ جدایی تعب چه میدانی؟

 

رهی به محفل عشرت به نغمه لب مگشای

تو دل شکسته نوای طرب چه میدانی؟


رهی معیری




طبقه بندی: شعر های رهی معیری،
برچسب ها: اشعار رهی معیری، اشعارعاشقانه، شعر های عاشقانه، شعر، رهی معیری، شعر رهی معیری،

تاریخ : دوشنبه 28 بهمن 1392 | 03:42 ب.ظ | نویسنده : هورام محتشم | نظرات

اشعار عاشقانه و زیبای رهی معیری

شعر داغ تنهایی


آن قدر با آتش دل ساختم تا سوختم
بی تو ای آرام جان یا ساختم یا سوختم

سردمهری بین که کس بر آتشم آبی نزد
گرچه همچون برق از گرمی سراپا سوختم

سوختم اما نه چون شمع طرب در بین جمع
لاله ام کز داغ تنهایی به صحرا سوختم

همچو آن شمعی که افروزند پیش آفتاب
سوختم در پیش مه رویان و بیجا سوختم

سوختم از آتش دل در میان موج اشک
شوربختی بین که در آغوش دریا سوختم

شمع و گل هم هر کدام از شعله‌ای در آتشند
در میان پاکبازان من نه تنها سوختم

جان پاک من رهی خورشید عالمتاب بود
رفتم و از ماتم خود عالمی را سوختم


رهی معیری





طبقه بندی: شعر های رهی معیری،
برچسب ها: شعر، شعر عاشقانه، اشعار رهی معیری، رهی معیری، شعر رهی معیری،

تاریخ : پنجشنبه 24 بهمن 1392 | 04:16 ق.ظ | نویسنده : هورام محتشم | نظرات

اشعار عاشقانه و زیبای رهی معیری

شعر گریه ی بی اختیار


تو را خبر ز دل بی‌قرار باید و نیست

غم تو هست ولی غمگسار باید و نیست


اسیر گریهٔ بی‌اختیار خویشتنم
فغان که در کف من اختیار باید و نیست


چو شام غم دلم اندوهگین نباید و هست
چو صبحدم نفسم بی‌غبار باید و نیست

مرا ز بادهٔ نوشین نمی‌گشاید دل
که می به گرمی آغوش یار باید و نیست


درون آتش از آنم که آتشین گل من
مرا چو پارهٔ دل در کنار باید و نیست


به سردمهری باد خزان نباید و هست
به فیض‌بخشی ابر بهار باید و نیست

چگونه لاف محبت زنی که از غم عشق
تو را چو لاله دلی داغدار باید و نیست

     
کجا به صحبت پاکان رسی که دیدهٔ تو
به سان شبنم گل اشکبار باید و نیست

رهی به شام جدایی چه طاقتیست مرا
که روز وصل دلم را قرار باید و نیست


رهی معیری




طبقه بندی: شعر های رهی معیری،
برچسب ها: شعر، شعر عاشقانه، اشعار رهی معیری، رهی معیری، شعر رهی معیری،

تاریخ : یکشنبه 20 بهمن 1392 | 04:26 ق.ظ | نویسنده : هورام محتشم | نظرات
.: Weblog Themes By BlackSkin :.

تعداد کل صفحات : 7 :: 1 2 3 4 5 6 7


شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic