تبلیغات
گنجینه ناز ترین شعر های عاشقانه
خدا کند که مرا ناگهان رها نکنی
بمان که قلب مرا از خودم جدا نکنی

من از نگاه حسودان شهر می ترسم
به اسم کوچکم اینجا مرا صدا نکنی

و من تو را به دلم قول داده ام لطفا
بمان که حرف مرا پیش دل دو تا نکنی

ای اتفاق قشنگی که دوستت دارم!
روا نبود به این عشق اعتنا نکنی

تویی که پاسخ هر پرسش منی از عشق!
خدا کند که تو در حق من جفا نکنی

از این زمین فقط اینجا برای من امن است
به نام عشق در این شهر کودتا نکنی

گمان کنم که قرار است ما به هم برسیم
اگر معامله ای تازه با خدا نکنی



طبقه بندی: دفتر دوازدهم اشعار عاشقانه،
برچسب ها: شعر، اشعار عاشقانه، شعر عاشقانه،

تاریخ : دوشنبه 16 مرداد 1396 | 01:10 ق.ظ | نویسنده : هورام محتشم | نظرات

چشمان تو انگیزه ی یک شعر زیباست

لبخند تو زیباترین لبخند دنیاست

در من بخوان هرشب نمانم شعر باران
باران تجسمهای شبهای فریباست

می بارد از لبهای تو باران بوسه
این خصلت زیبای آهوهای صحراست

عطر تنت را می توان هر روز حس کرد
وقتی مسیرت کوچه ی بن بست دنیاست

من با تو معنا می شوم باران بباران
در هر نگاهت محشری از عشق برپاست ...



طبقه بندی: دفتر دوازدهم اشعار عاشقانه،
برچسب ها: شعر، شعر عاشقانه، اشعار عاشقانه،

تاریخ : جمعه 16 تیر 1396 | 11:55 ب.ظ | نویسنده : هورام محتشم | نظرات
خوشا به بخت بلندم که در کنار منی
تو هم قرار منی هم تو بی‌قــــرار منی

گذشت فصل زمستان گذشت سردی و سوز
بیا ورق بزن این فصــــل را ، بهـــــار منی

به روزهای جدایی دو حالت است فقط
در انتظار تـــــــوام یا در انتظـــار منی

خوش است خلوت اگر یار یار من باشد
خوش است چون که شب و روز در کنار منی

بمان که عشق به حال من و تو غبطه خورد
بمان که یار توام، عشق کن که یار منی

بمان که مثل غـــزل‌های عاشقانه‌ی من
پر از لطافت محضی و گوشــــــوار منی

من “ ابتهـــــاج ”‌ ترین شاعــــر زمان توام
تو عاشقانه ترین شعـــــر روزگـــار منی

" جویا معروفی"



طبقه بندی: دفتر دوازدهم اشعار عاشقانه،
برچسب ها: شعر، شعر عاشقانه، اشعار عاشقانه،

تاریخ : جمعه 16 تیر 1396 | 11:41 ب.ظ | نویسنده : هورام محتشم | نظرات



به به چه زیبا تلق تو تا روی پیشانیست
اینگونه پوشش را شنیدم طرح لبنانیست

آنقدر چادر دلربایت کرده که چشمت
زیباترین دعوت به آیین مسلمانیست

شاعر که باشی خوب میدانی که کار عشق
گاهی غزل سازی وگاهی هم پشیمانیست

دیوان سعدی را هزاران بار با یادت
دیشب تورق کردم و دیدم چه دیوانیست!!!
.

باهربهانه آمدم سویت پس از پوزش
گفتی که من دیرم شده این بحث طولانیست

از بس که سنگینی! درون چهره ات انگار
جای دوتا ابرو دوتا چاقوی زنجانیس

قدری بخند ای خنده ات فالوده ی شیراز
لبخند تو مازندران سبز و بارانیست

من عاشق آن خانه ی فیلم "پدرسالار"
تو عاشق یک کوچه که هرشب چراغانیست

من سنتی ، تو سنتی ، پس گور بابای
هرکس که میگوید زمانه سخت بحرانیست

یک روز ما باهم به این اشعار میخندیم
خانوم فرداهای من! وقت غزل خوانی ست...!



طبقه بندی: دفتر دوازدهم اشعار عاشقانه،
برچسب ها: شعر عاشقانه،

تاریخ : پنجشنبه 15 تیر 1396 | 11:49 ب.ظ | نویسنده : هورام محتشم | نظرات


هر دو میل بوسه داریم و خجالت می کشیم
کاش اصلن دل نمی بستند کم روها به هم...!



طبقه بندی: دفتر دوازدهم اشعار عاشقانه،
برچسب ها: اشعار عاشقانه،

تاریخ : پنجشنبه 15 تیر 1396 | 11:32 ب.ظ | نویسنده : هورام محتشم | نظرات

دستخطی دارم از او بر دل خود یادگار
عشق کاری کرد با قلبم که چاقو با انار

رفتنش یک شب دمار از روزگار من کشید
می کشم روزی که برگردد دمار از روزگار

**********

من همان آدم ِ پر منطق بی احساسم
پس چرا آمدنت حال مرا ریخت بهم !!



طبقه بندی: دفتر دوازدهم اشعار عاشقانه،
برچسب ها: شعر، شعر عاشقانه، اشعار عاشقانه،

تاریخ : چهارشنبه 14 تیر 1396 | 12:29 ق.ظ | نویسنده : هورام محتشم | نظرات


هیاهوی غریب و مبهمی پیچیده در جانم
پرم از حس دلگیری که نامش را نمی دانم
تو اقیانوس سرشار از تلاطم های آرامی
و من دریاچه ی اشکی که دایم رو به طغیانم
بزن نی باز غوغا کن..بزن دف شور برپا کن
به هر سوزی بگریانم به هرسازی برقصانم
ببین آیینه وار از حس تصویر تو لبریزم
تو آرامی من آرامم،پریشانی پریشانم
اگر شعری نوشتم رونویسی از نگاهت بود
که این دیوانگی ها را من از چشم تو می خوانم..



طبقه بندی: دفتر دوازدهم اشعار عاشقانه،
برچسب ها: شعر، شعر عاشقانه، اشعار عاشقانه،

تاریخ : سه شنبه 13 تیر 1396 | 01:44 ق.ظ | نویسنده : هورام محتشم | نظرات
تو زلیخایی و من یوسف آشفته سرم
دوست دارم که خودم پیرهنت را بدرم

تو هر اندازه که بگریزی و پرهیز کنی
من همانقدر به آغوش تو مشتاق ترم

قصّه برعکس شده، نوحم و طوفان زده ام
کشتیِ سوخته ای مانده میان جگرم

دو قدم پیش بیا ای قدمت بر سر چشم!
دو قدم... تا که تو را تنگ بگیرم به بَرَم

دورتر می شوی و بی خبر از حال منی
پیش می آیم و از شرم لبت با خبرم

آه و صد آه! خلیلِ بتِ خالت شده ام
شکر و صد شکر که اعجاز ندارد تبرم

چه کنم با دو لبت؟ دل بکنم یا نکنم؟
چه کنم جان و دلم را؟ ببرم یا نبرم؟

تو اگر نازکنان پا بگذاری به سرم
من هم از جان خودم نازکنان می گذرم!



طبقه بندی: دفتر دوازدهم اشعار عاشقانه،
برچسب ها: شعر، شعر عاشقانه، اشعار عاشقانه،

تاریخ : جمعه 9 تیر 1396 | 09:41 ب.ظ | نویسنده : هورام محتشم | نظرات




رسمی نباش پیش من ... اینجا اداره نیست
قلبم سند به نام تو خورده ، اجاره نیست

شاید گناه می شود این بوسه ها ولی
آنجا که عشق امر کند ، هیچ چاره نیست

عشقِ نهفته در دلِ " من دوست دارمت "
ما بین صد هزار نهاد و گزاره نیست

تا نور آسمان منی در کنار تو
یک ذره احتیاج به ماه و ستاره نیست

در چشم هات عشق نفس می کشد ولی
ابراز دوستی که به ایما اشاره نیست

با بوسه هات کار دلم را تمام کن ..
" در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست "



طبقه بندی: دفتر دوازدهم اشعار عاشقانه،
برچسب ها: شعر عاشقانه، اشعار عاشقانه،

تاریخ : چهارشنبه 31 خرداد 1396 | 11:54 ب.ظ | نویسنده : هورام محتشم | نظرات
خواب دیدم امدی بوسیدی ام 
خوابم پرید... 
عشق من بوسیدنت هم بد زمان است ...
پنج صبح؟؟
.
.
.

فِڪر و ذِڪر و هَمه ےِ هوش و حَواسَم شُده تو
ڪاش بودے ڪه بِبینے چه بَساطے شُده اے

..
جوانه زده
گلدان کوچکم
دلم کمی بهار می خواهد
نمی آیی؟
.
.

..
..
بنا کن رسم دلداری ، دل و جان دادنش با من
بده پیغام خود از دور اشارت کردنش با من

بسوزان هرچه میخواهی ولی دل را نوازش کن
بپا کن آتش عشقت ، سیاوش بودنش با من

رها کن دود آتش را ولی یاد مرا هرگز
سیه کن آسمان با دود، نیلی کردنش با من
.
.
.



به نام کسی که یادش در بهار من ، نامش در اندیشه من ، عشقش در قلب من ، کلامش در دفتر من ، دیدارش آرزوی من است .
.
.
.
روی لبهایت مگر باغ انار آورده ای
یا برایم طعمه و دام شکار آورده ای

ابروانت چون کمانداری سوار رخش تیز
روی ابروهای خود چابک سوار آورده ای

چشم زیبایت مرا تا ماه تابان می برد
در میان چشم خود صدها نگار آورده ای

در بغل محکم بگیر و بوسه بر لبها بزن
به به امشب در بغل بوی بهار آورده ای

دامنت کوتاه و موهایت پریشان خواهشا
لای موهایت هزاران گل به بار آورده ای

پیچش گیسوی خود را روی اندامم بریز
میکشی امشب مرا گویا که دار آورده ای

دکمه ای امشب نباید بینمان مانع شود
دکمه ها را پاره کن شاید که"نار"آورده ای

حلقه آغوش خود را تنگ و محکم تر بکن
شک ندارم بر تنم امشب حصار آورده ای
.
.

سیٖبِ شیرینِ لبت باشد و آدم نخورد؟

تو بهشتی و چه بیم از به گناه افتادن؟!
.
.

به خدا دست خودم نیست که مجنون شده ام

چشم لیلی صفتش باعث این حال من است.
.
.
تو همانی که دلم لک زده لبخندش را

او که هرگز نتوان یافت همانندش را
.
.

این دهانِ باز و چشم بی‌تحرّک را ببخش

آن‌ قدر جذّابیت داری که حیرت می‌کنم

..


خوشحالم كه باهات آشنا شدم؛
حالا یه لطفى بهم بكن و
واسه همیشه بمون...
.

هوای سرد تنهایی فقط یک کوچ می‌خواهد!
مرا از این همه سرما ببر قشلاق آغوشت...




من به آغوش «تو» محتاج تر از نان شبم...



برچسب ها: شعر، شعر عاشقانه، عاشقانه،

تاریخ : سه شنبه 15 فروردین 1396 | 11:42 ب.ظ | نویسنده : هورام محتشم | نظرات




نداری خال لب اما، به چشم من که زیبایی
فدای ناز لبخندت، تو در من خوب دنیایی

دل از من برده ای، دیگر به طنازی نیازی نیست
به گیسوی تو دل بستم، چقد زیباست شیدایی

تو شاید قطره ای باشی میان این همه مردم
ولیکن در خیال من، تو آبی تر ز دریایی

از این حسی که من دارم غم حال تو هم پیداست
اگر مجنون این عشقم، تو هم لیلای لیلایی

به پاس عاشقی عمری، به پای تو نشستم من
زلیخایی و در آخر به یوسف خوب می آیی

هوای عاشقی یعنی بیا دلتنگ هم باشیم
کمی بی تابی و گریه، کمی احساس تنهایی

بهشت من همین جاهاست کنار تو در این خانه
هبوط آدمی دیگر، به عشق یار حوّایی!


تاریخ : جمعه 4 فروردین 1396 | 09:40 ب.ظ | نویسنده : هورام محتشم | نظرات


اشعار عاشقانه / شعر عاشقانه

یک دقیقه زل زدن در چشم زیبای تو چند ؟

افتخار ناز پیچ و تاب موهای تو چند ؟

حال چون آرامشت سهم کسی غیر من است

غرق گشتن در هجوم موج غمهای تو چند ؟

در شمال شهر عشقت زندگی رویایی است

گوشه ی پرت جنوب شهر دنیای تو چند ؟

بهره برداری ز مهرت حق از ما بهتران

بسته ای از غصه ها و درد و دعوای تو چند ؟

ذوق شعر آنچنانی نیست در فهرست من

حق ماندن با تب داغ غزلهای تو چند ؟

مهر در کانون گرم خانواده سهم تو

شب نشینی در تگرگ سخت سرمای تو چند ؟

خنده در مهتاب و نور ماه ارزانی تو

اشک در تاریکی سنگین شبهای تو چند ؟

زیرکی در عاشقی را من نخواهم خواستن

کند ذهنی در جواب یک معمای تو چند ؟ 

نازنین ، خوش قد و بالا ، مهربانی مال تو

یک نگاه مهربان بر قد و بالای تو چند ؟

قدرت من در خرید "دوستت دارم " کم است

جمله های تلخ و غمگین سخنهای تو چند ؟

جشن در ویلای ساحل آنقدر جذاب نیست

مرگ در دلتنگی غمگین دریای تو چند ؟

شعر / شعرهای عاشقانه / شعر جواد مزنگی

یرای خواندن اشعار جواد مزنگی اینجا کلید کنید




طبقه بندی: دفتر دهم اشعار عاشقانه،
برچسب ها: شعر، شعر عاشقانه، شعر های عاشقانه، بهترین شعر عاشقانه، زیباترین شعر عاشقانه، جواد مزنگی،

تاریخ : سه شنبه 30 آذر 1395 | 08:20 ق.ظ | نویسنده : هورام محتشم | نظرات

اشعار عاشقانه / شعر عاشقانه


یا مرا دعوت نکن یا سور و ساتی هم بیاور

نازنین ! چایی که می‌ریزی نباتی هم بیاور

 

محشری بانو ! نیستان لبت را وقف ما کن

روز محشر باقیات الصالحاتی هم بیاور

 

مستحقم، ای هوای باغ گیسویت شرابی !

آمدی از باغ انگورت زکاتی هم بیاور

 

دختر خانی ولی خانم ! مگر ما دل نداریم

گاهگاهی کوزه آبی از قناتی هم بیاور

 

می‌کنی با بچه شهری ها اگر شیرین زبانی

اسمی از این شیرفرهاد دهاتی هم بیاور

ظهر از مکتب بیا از کوچه ما هم گذر کن

از گلستان ، گل برای بی سواتی !! هم بیاور

 

هر کسی یک حاجتی دارد کنار آش نذری

بخت من بسته‌ست می‌آیی مفاتیح هم بیاور

پشت سقاخانه‌ام چشم انتظار استجابت

از زیارت آمدی آب فراتی هم بیاور ..

 

قاسم صرافان


شعر / شعرهای عاشقانه




طبقه بندی: دفتر پنجم اشعار عاشقانه، شعر های عاشقانه،
برچسب ها: شعر، شعر عاشقانه، شعرهای عاشقانه، بهترین شعر عاشقانه، زیباترین شعر عاشقانه، عاشقانه،

تاریخ : دوشنبه 29 آذر 1395 | 02:06 ب.ظ | نویسنده : هورام محتشم | نظرات

اشعار عاشقانه / شعر عاشقانه


تو یک بوسه به لبهایم بدهکاری ، کجا رفتی
تو از فرط ِ مسلمانی گنه کاری ، کجا رفتی


چه گویم من جواب این لب ِ گستاخ و بی پروا
که هر دم می کند شکوه ز بیکاری ، کجا رفتی


ندانستی چه کردم من ز بهر ِ ماه ِ رخسارت
که هر دم تو به فکر ِ جنگ و پیکاری ، کجا رفتی


مرا در خود رها کردی چو خاری در بیابان ها
ندیدم من چنین جور و جفاکاری ، کجا رفتی


من ان داغ ِ شقایق های باران خورده ی دشتم
تو که سیمین بر و نقش ِ قلمکاری ، کجا رفتی


به هر الاله ای من می رسم نام ِ تو را جویم
نشان گوید ز داغش با فداکاری ، کجا رفتی


چو وامق من وفادارم به عشق و شور عَذرایم
تو از شرمت کنی با من ستمکاری ، کجا رفتی


من ان فرهاد ِ تنهایم که با جان بیستون کندم
بیا شیرین ، ندارم من کس وکاری ، کجا رفتی


گرفتی عقل و دین و دیده ی این قیس ِ مجنون را
بیا کز من تو جانم را طلب کاری ، کجا رفتی

شعر / شعرهای عاشقانه



طبقه بندی: دفتر چهارم اشعار عاشقانه، شعر بوسه | لب، شعر های عاشقانه،
برچسب ها: شعر بوسه، شعر، شعر عاشقانه، شعرهای عاشقانه، اشعار عاشقانه، زیباترین شعر عاشقانه،

تاریخ : یکشنبه 28 آذر 1395 | 02:04 ب.ظ | نویسنده : هورام محتشم | نظرات

اشعار عاشقانه / شعر عاشقانه

بیا بیدار و بی تابم ، دلم آغوش می خواهد

مرا محصور کن در خود ، تنم تن پوش می خواهد

 

ببین دستان سردم را ، بپرس احوال قلبم را

ببوس امشب لبانم را ، که او هم نوش می خواهد

 

نگاهی کن به چشمانم ، بکش دستی به موهایم

فدای شانه های تو ، سر من دوش می خواهد

 

دلت را با دل تنگم ، یکی کن مهربان من

که حسرت های دیرینه کمی پاپوش می خواهد

 

اگر پر حرف و پر دردم ، غم عشق تو سنگین است

نگو ای نازنین این زن ، فقط یک گوش می خواهد

 

من از ابراز احساسم ، نباید دست بردارم

اگرچه چشم ظاهربین ، مرا خاموش می خواهد

 

مرضیه خدیر


شعر / شعرهای عاشقانه




طبقه بندی: دفتر ششم اشعار عاشقانه، شعر های عاشقانه،
برچسب ها: شعر، شعر عاشقانه، شعرهای عاشقانه، بهترین شعر عاشقانه، زیباترین شعر عاشقانه، عاشقانه،

تاریخ : شنبه 27 آذر 1395 | 02:01 ب.ظ | نویسنده : هورام محتشم | نظرات
.: Weblog Themes By BlackSkin :.

تعداد کل صفحات : 57 :: 1 2 3 4 5 6 7 ...